جمال زاده

 

 گوناگون

 

ایرج میرزا

صفحه اول
بازگشت به صفحه جوک

 


 

مگس نیمه دانا

 

مهشید امیر شاهی

تقدیم به نیمه روشنفکران

عنکبوتی درشت در خانه ای کهنه ساز  تاری زیبا به منظور شکار تنیده بود و هر بار که مگسی بر آن فرود می آمد و گرفتار می شد عنکبوت آن را فوراً می بلعید تا  دیگر مگسانی که از آن حوالی در گذر بودند تصور کنند که کارتنک  تفرجگاهی است امن و امان.

روزی مگسی نیمه دانا، وزوز کنان بر فراز تار پرواز می کرد و آن قدر برای نشستن این پا آن پا کرد و دو دلی به خرج داد که عنکبوت ناگزیر خودی نشان داد و گفت، کرم نما و فرود آ!

اما مگس، که از عنکبوت زیرک تر بود، گفت، خیر، این خانه جای ما نیست رفیق، من اینجا مگسی نمی بینم و بر جایی که مگس نباشد نمی نشینم.

این گفت و پرواز کنان رفت و رفت تا به جایی رسید که مگسان زیادی گرد آمده بودند. قصد فرود آمدن داشت که سر و کلهٌ زنبوری پیدا شد و هشدار داد، دست نگه دار نادان! آنچه زیر پا داری مگس گیر است و این همه مگسان که می بینی به دام افتاده اند.

مگس گفت، چه یاوه ها! کدام مگس گیر، کدام دام؟ مگر نمی بینی اینجا عرصهٌ میتینگ است و همه به تظاهرات و نطق و خطابه مشغولند؟! این گفت و نشست و با دیگر مگسان زمین گیر شد.

 نتیجهٌ اخلاقی: امنیت در کمّیت نیست، در هیچ چیز دیگر هم نیست!