آقای هالو هر شب خواب یک دختر شیرازی را میدید، ولي تا ميامد با او سکس برقرار کند از خواب ميپريد! ميرود پیش یک دکتر و ماجرا را تعريف ميكند، دكتر ميگوید: مشكلي نيست، اين قرصها رو برات مينويسم، ازين به بعد ديگه ازين خوابا نميبيني. هالو ناراحت ميشود، ميگوید: نه آقاي دكتر! بي زحمت يه دوايي به من بدين كه از خواب نپرم و بتونم كارم رو بكنم! دكتر هم دوايي برایش مينويسد و هالو میرود ولی فردای آنروز برمیگردد. دكتره ميپرسد: ديشب چي شد؟ بالاخره كارتو كردي؟!   هالو میگوید نه  آقاي دكتر، شما هم با اين دوا نوشتنان !

ديشب یک مرد قزوینی اومد به خوابم ميخواست ترتيبم رو بده، هر كاري كردم نتونستم بيدار شم