زني نزد شريح قاضي شد و از شوي خود شكايت برد كه مرا خرجي ندهد. شوي
گفت: من چندانكه توانم او را دريغ ندارم. شريح پرسيد: چون اين باشد؟
گفت: من به تنها آب توانم داد و او نان نيز خواهد.
شريح بخنديد و بديشان احسان فرمود