یک آمریکایی در بازگشت از ماموریت چین همسر چینی اش را به آمریکا آورد. زن خیلی خانه دار بود و هر روز به بازار میرفت و گوشت  تازه مرغ  برای نهار میخرید. ولی چون انگلیسی بلد نبود  اغلب با ایما؛ و اشاره مطلب را میفهماند. یک روز که ران میخواست، دامنش را کناری  زد تا ران خودش را نشان بدهد،  و یک روز دیگر هم مجبور شد سینه خودش را نمایان کند تا بتواند گوشت سینه بگیرد

ولی یک روز که سوسیس میخواست کاملا درمانده شده بود و بالاخره مجبور شد

 شوهرش را همراه ببرد

 

 

 

 

 

 

که بتواند به انگیسی آنرا بگوید.. .. چه فکر کرده بودید؟