حكايت
هم از بزرگان عصر يكي با غلام خود گفت: كه از مال خود پا ره اي گوشت
بستان و از آن طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. برياني ساخت و پيش او آورد. خواجه بخورد و گوشت به غلام سپرد.   ديگر روز گفت
بدان گوشت نخود آبي مزعفر بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم.  غلام فرمان
برد و بساخت و پيش آورد.   خواجه زهرِمار كرد و گوشت به غلام سپرد.

روز ديگر گوشت مضمحل شده بود و از كار افتاده. گفت: اين گوشت بفروش و
پار ه اي روغن بستان و از آن طعامي  بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم گفت
  اي خواجه  براي رضاي خدا  بگذارتا من به گردن خود همچنان
غلام تو باشم.  اگر هر آينه خيري در خاطر مبارك ميگذرد، به نيت خدا اين
گوشت پاره را آزاد كن