
واعظی بر منبر سخن می گفت.
شخصی از مجلسیان سخت
گریه می کرد.
واعظ گفت ای مجلسیان صدق از
این مرد بیاموزید که اینهمه گریه به سوز می کند.
مرد برخاست گفت مولانا، من
نمیدانم که تو چه می گوئی اما من بُزکی سرخ داشتم,
ریشش به ریش تو میماند. در این دو روز سقط شد. هر گاه که تو ریش میجنبانی
مرا
از آن بُزک یاد میآید و گریه بر من غالب میشود