
پیره
زنی خواب دید که یک غول بی شاخ و دم او را تعقیب می کند. پیره زن فرار کرد و پیچید
توی یک کوچه که بعدا فهمید، بن بست است. غول هر لحظه نزدیک تر می شد. پیره زن
هراسان پرسید حالا با من چیکار می خواهی بکنی. غول جواب داد.
من نمی دانم تو داری خواب می بینی
