یک پسر دهاتي از صحرا برميگشت، دید دختري مثل پنجه آفتاب دارد توی رودخانه خودش را ميشورد. قدری ایستاد و دزدکی او را تماشا کرد ولی بعدا یکباره ترسید و پا به فرار گذاشت و نفس زنان خود را به دهشان رساند

 رفيقش از او پرسید: حسني چته؟ چرا فرار ميكني؟ حسني ماجراي دختره را تعريف کرد و گفت: ننم گفته بود اگه به یه زن نامحرم نگاه كنم خدا منو سنگ ميكنه. دوستش میگوید این حرفهاچیه؟ مهملات است، باور نکن

 ولی حسنی میگوید: نه کاملا حقیقت دارد من امروز حس كردم از يه جاييم دارم سنگ ميشم