اکبر بی مخ ساعت سه نصفه شب مست و لایعقل  ميرسد در خانه شان، هركار ميكند نميتواند كليد را داخل قفل بکند. کم کم از سر و صدا ی او  زنش  هم بيدار ميشود

 ازون بالا داد ميزند : اکبر آقا كليد بندازم؟

 جواب میدهد: نه بابا كليد دارم، سوراخ بنداز