کشیشی از بازدید یک صومعه  باز میگشت، یکی از راهبه ها خواهش کرد او را هم به شهر برساند. در راه  باد زد و دامن راهبه  را بکناری برد و پای سفید او نمایان شد. کشیش که خیلی تحریک شده بود آهسته دستش را روی پای او گذاشت.

راهبه اول بروی خود نیاورد ولی بعد از مدتی گفت ای پدر روحانی، سوره ١٢٩ را بیاد بیاور! کشیش هم استغفاری خواند و دستش را برداشت.

کمی بعد این صحنه باز تکرار شد واین بار  راهبه  گفت  سوره ١٢٩ را مد نظر قرار بده و به دستور خداوند عمل کن!  مجددا کشیش دستش را پس کشید ولی خیلی کنجکاو بود مضمون این سوره را بفهمد. بمحض رسیدن به شهر یکراست رفت سراغ  انجیل و سوره ١٢٩ را خواند. گفته بود:

پیش برو  و دریاب،  کمی بالاتر،   به سر منزل مقصود خواهی رسید

 OR