گوریل باغ وحش

گوریل باغ وحش مرده بود و
جانشینی نداشت. ناچار یک نفر دلقک را استخدام کردند که در پوست
گوریل جای او را بگیرد. بعد از مدتی گوریل دید شیر که در قفس
مجاور اوست از او بیشتر مشتری دارد. تمهیدی اندیشٔد وهر
روزمیرفت بالای میله های سقف شیر و هی سر به
سر او میگذاشت و شیر را عصبانی میکرد و مردم خوششان میامد.
یک روز بغتتا از آن بالا سر
خورد و افتاد داخل قفس و شیرهم سر بدنبالش گذاشت و او را
زد زمین و بر سینه اش نشست و مردم هم همه نگران. گوریل بیچاره
که دید دم آخر است فریاد زد
یا حضرت عباس بدادم برس
به شنیدن این حرف شیر دست بر
دهان او گذاشت و دم گوشش گفت
خفه شو احمق، میخواهی هر دو تا
مونو از نون خوردن بیاندازی ؟