حسن هالو
در عوالمات زن و مردی بی تجربه بود ولی بالاخره روزی پیر
دختری را سوار ماشینش کرد و رفتند بیرون شهر.
در اطراف جاجرود
پارک کردند و بعد از نیمساعتی حسن
آقا خیلی به خودش جرٲت
داد و
با ترس ولرز یواشکی دستش را گذاشت روی زانوی دخترک. او هم
با غمزه ای گفت
اگه دوست
داری، برو بالاتر
.
ولی حسن
آقای زبان نفهم بلافاصله دنده را چاق کرد
و یکضرب
رفت تا فیروزکوه
!