
وقت سحر
پادشاهي را سه زن بود. پارسي و تازي و قبطي. شبي
در نزد زنِ پارسي خفته
بود. از وي پرسيد كه چه هنگام است؟ زن پارسي گفت: هنگام سحر است
گفت: از كجا مي گوئي؟ گفت: از بهر آن كه بوي گل و ريحان برخاسته و
مرغان به ترنم درآمدند
شبي ديگر در نزد زنِ تازي بود. از وي همين سئوال
كرد. او در جواب گفت: كه هنگام سحر است از بهر آن كه مهره هاي گردن بندم سينه ام را
سرد مي سازد
شبي ديگر در نزد قبطي بود. از وي پرسيد
قبطي در جواب گفت كه هنگام سحر است از بهر اين كه مرا قضای حاجت گرفته است