گفتگوی دراویش
مسعود رمال در راه به مجد الدين همايونشاه رسيد. پرسيدكه درچه كاري؟
گفت چيزي نميكارم كه به كار آيد
گفت: پدرت نيز چنين بود هرگز چيزي نكاشت كه به كار آيد