زنی در مجلس وعظ به پهلوی معشوق خود افتاد ـ واعظ صفت پر جبرائیل می کرد ـ زن در میانه کار گوشه چادر را به زانوی معشوق افکند ـ دست بر  رجولیت او بزد ـ چون برخاسته دید بیخود نعره ای بزد ـ

واعظ را خوش آمد و گفت ـ ای عاشقه صادقه ،  پر جبرائیل بر جانت رسید یا بر دلت که چنین آهی عاشقانه از نهادت بیرون آمد؟

 گفت من پر جبرائیل نمی دانم که بر دلم رسیدیا به جانم ـ ناگاه بوق اسرافیل به دستم رسید که این آه بی اختیار از من به در آمد