حـکـا یت

مــــرد ی را که د عوای پیغمبری می کرد نزد معتصم آورد ند ـ متعصم گفت شهاد ت می د هم تو پیغمبر احمق استی ـ

گفت آری ـ از آنکه  بــر قــوم  شما مبعوث شــد ه ام ـ و هر پیا مبری از نوع قوم خود بــــا شــد ـ