حکایت

شيرازي در مسجد بنك میپخت. خادم مسجد بدو رسيد. با او در سفاهت آمد
شيرازي در او نگاه كرد. شل بود و كل و كور. نعره اي بكشيد.

گفت: اي مردك، خدا در حق تو چندان لطف نكرده است

كه تو در حق خانة او چندين تعصب ميكني