حکایت

شخصی در حالت نزع افتاد ـ وصیت کرد که در شهر کرباس پاره های کهنه و پوشیده طلبند و کفن او سازند ـ

گفتند ــ غرض از این چیست ـ

گفت تا نکیر منکر بیایند پندارند که من مرده کهنه ام و زحمت من ند هند ـ