حکــا یت

مـــرد ی زنی بگـــرفت به روز پنجم فــرزنــد ی بزاد ـ مــرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید ـ او را گفتنـــد این از بهـــر چــه خـــر یــد ی ـ

گفت ـ طفلی را که پنج روزه زایند  ســـه روزه مکتبـــی شــود ـ