حکایت

ابا مشيد شيرازي گوسفندي بريان كرد مگر لاغر بود. كسي نمي خريد. نخواست
گنديد. چاره آن دانست كه به در خانة غسال رفت و گفت: مي ترسم كه ناگاه
اجل برسد و كس غم من نخورد. برياني در دكان دارم، بستان و چون مرا
فريضه برسد غسل ده. غسال شاد شد و حالي بريان غنيمتي دانست. بستد و
با عيال بخوردند. بعد از هفته اي ابا مشيد، غسال را بگرفت كه من به دمشق
مي روم، با من بيا. گفت: اين چه معني دارد؟ گفت: تو را از بهر آن به اجاره
گرفته ام تا مرا به ديگري احتياج نيفتد. مسكين بعد از زحمت بسيار بهاي
بريان بداد و از دست او خلاص يافت