
حکایت
بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام
داشت ـ عزم سفری کرد ـ از بهر او جامه ای سفید بسا خت و کاسه ای نیل به خادم داد که
هرگاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود آید یک انگشت نیل بر جامه او زن تا چون باز
آیم اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود ـ
پس از مدتی خواجه به خادم نوشت که ـ
چیزی نکند زهره
که ننگی باشد ـ ـ ـ ـ ـ بر جامه او ز نیل رنگی
باشد
خادم بــــاز نــوشت کـــه ـ
گر ز
آمدن خواجه درنگی باشد ـ ـ ـ ـ ـ چون باز آید زهره
پلنگی باشد