
حــکــا یت
مــرد ی زرد شتی بمرد و قرضی بر عهد ه او بما نــد ـ
مسلمانی پسر او را گفت ــ خـــا نـــه ات را بفروش و قر ضهایی را که به
گـــرد ن پــد ر ت بود بپرد از ـ
گفت ـــ اگــر چنا ن کنم پد رم به بهشت شود ـ گفت ـ نــی
ـ
گفت پس بگذ ار او د ر آ تش باشد و من د ر خانه خود به
آرامش ـ