
حکایت
جحي بر ديهي رسيد و گرسنه بود. از خانه آواز تعزيتي شنيد. آنجا
رفت و گفت
شكرانه بدهيد تا من اين مرده را زنده سازم. كسان مرده او را خدمت بجاي
آوردند چون سير شد گفت: مرا بسر اين مرده بريد. آنجا برفت مرده را بديد
و گفت: اين چه كاره بود؟ گفتند: جولاه. انگشت در دندان گرفت و
گفت: آه، دريغ هركس ديگري كه بودي در
حال زنده شايستي كرد
اما مسكين جولاه چون مُرد، مُرد