حکایت
مردکی به جنگ شیر میرفت ـ نعره می زد و بادی رها میکرد ـ گفتند نعره چرا می زنی ـ گفت ــ تا شیر بترسد ـ
گفتند پس باد چرا رها می کنی ؟ گفت ـ من نیز می ترسم ـ