
شیخ دزد
خواجه اي شيخي را به مهماني برد و بر سر نهالي
نشاند. ديناري چند در زير
نهالي بود. شيخ دست كرد و بدزديد. خواجه زر طلب مي كرد نيافت. شيخ
گفت: از حاضران به هر كس كه گمان ميبري بگو تا از او طلب داريم
خواجه گفت: اي شيخ، من به حاضران گمان ميبرم
و به تو يقين