حکایت

شخصي دعوي نبوت كرد او را پيش مامون خليفه بردند. مامون گفت: اين را
از گرسنگي،  دماغ خشك شده است.  مطبخي را بخواند، فرمود كه اين مرد را در
مطبخ ببر و جامه خوابي نرمش بساز و هر روز شربتهاي معطر و طعامهاي خوش
ميده تا دماغش با قرار آيد. مردك مدتي بر اين تنعم در مطبخ بماند  دماغش
با قرار آمد. روزي مامون را از او ياد آمد. بفرمود تا او را حاضر كردند. پرسيد
كه همچنان جبرئيل پيش تو مي آيد؟

گفت: آري. گفت: چه مي گويد؟   گفت
مي گويد كه جاي نيك به دست تو افتاده، هرگز هيچ پيغمبري را اين نعمت و آسايش دست نداد  زينهار تا از اينجا بيرون نروي