یک همشهری آذربایجانی سه زن داشت ولی همیشه با سومی  که جوانتر بود وقت میگذراند. يك روز زن اولش زنگ زد و گفت: عزيزم، چرا يك سر به من نميزني؟! كلي خريد دارم. گفت : چشم، حتماٌ يك سر ميام. هنوز گوشي را نگذاشته بود زن دومش زنگ زد و گفت: عزيزم چرا نمياي پيشم، مگه نميدوني مريض احوالم؟!   باز مردک گفت: چشم عزيزم، حتما ميام پيشت

عصر آنروزاول رفت منزل زن اولش. شوق دیدار بعد از مدتی فراق  کار خود را کرد و سکس برپا شد. بعد از خاتمه کار مردک گفت: خوب عزيزم پاشو بريم بزازي لباس بخريم، زنک  هم كه مشكلش حل شده بوده گفت: نه عزيزم باشه يك وقت ديگه

سپس رفت سراغ زن دوم و در آنجا هم دكتربازي به جاهاي باريك و سکسی کشید.  بعد از تلاش زیاد بالاخره کار را خاتمه داد و گفت: عزيزم ميخواي بريم دكتر معاينت كنه؟ ولی زن گفت:  نه حالم الان بهتره، بعداٌ ميريم

 در پایان روز و در تنهایی مردک با تحسین به قسمت مردانگی خود نگریست و گفت

 گوربان سنه سرفراز - هم دكتر سن  هم بزاز