زن یک قزوینی از توجه دایم شوهرش به جبهه پشت نارحت بود،  و با مرد دیگری نیز رابطه برقرار ساخت،  ولی  ناگاه روزی شوهرش آنها را غافلگٔیر کرد

زن فورا گفت این یک آدمک  مصنوعی است و برای کار های منزل خریده ام،  و آدمک هم شروع  کرد به ادا  اطوار در آوردن  و مثل کامپیوتر حرف زدن

مرد قزوینی چیزی نگفت ولی شبانگاه در تاریکی رفت سراغ پشت آن آدمک.   بیچاره آدمک خیلی مقاومت کرد،  ولی مرد قزوینی به تصور اینکه در کارخانه فراموش کرده اند سوراخ لازم را تعبیه کنند.  رفت یک مته آورد.  آدمک بخت برگشته  تا چشمش به آن مته افتاد با لحن کامپُیوتری خود گفت

مته .. لازم .. نیست.......،   دو باره .. امتحان..  کنید

 

فرستنده:  سالار